صید آن گردش چشمم که دل از کار برد
افسر مست رباید سر هشیار برد
کمر شبروی آن غمزه چو بندد بمیان
سر مستان بصد آسانی دستار برد
کو جنونی که ز خلوتکدهٔ صاف دماغ
عقل را مویکشان تا سر دیوار برد
شوقم آورد بدین عالم وگر باشد عمر
بجهان دگرم مژدهٔ دیدار برد
رنگ غم پردهٔ رخسار دلم شد «طالب»
صیقلی کو که ز تن آینه زنگار برد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.