Ariya Hagh در یک ساعت قبل، ساعت ۰۰:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:
شعر شیطان از آریا حقیقی
شرح حالی متفاوت
لطفا نظر بدید :
https://shernegar.blogspot.com/2026/07/blog-post_527.html?m=1
Ariya Hagh در یک ساعت قبل، ساعت ۰۰:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:
شعر شیطان از آریا حقیقی
شرح حالی متفاوت
لطفا نظر بدید :
https://shernegar.blogspot.com/2026/07/blog-post_527.html?m=1
Ariya Hagh در یک ساعت قبل، ساعت ۰۰:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
شعر شیطان از آریا حقیقی
شرح حالی متفاوت
لطفا نظر بدید :
https://shernegar.blogspot.com/2026/07/blog-post_527.html?m=1
علی میراحمدی در دیروز دوشنبه، ساعت ۲۰:۵۲ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۷ - در قناعت و صبر گوید:
انوری شاعر بسیار هنرمند و ماهری است اما شاید بتوان گفت استعدادش را درست خرج نکرده است
البته قطعه های او بسیار خوشمزه است و نشان از استادی کامل او بر فن شاعری دارد
توضیح این قطعه :
جبه درویش یعنی آفتاب!
فضله زنبور یعنی موم و انگبین که در اینجا منظور شمع است!
در بیت اول میگوید چه روزهای روشنی که من شمع روشن میکردم (اسراف)
در بیت دوم میگوید حالا به جایی رسیدم که همسایه شمعی روشن کند تا خانه من در شب روشن بشود(نیازمندی)
بیت سوم هم که شاهکار معرفتی است و پیامی دارد برای همگان که اگر در روزگار خوشی شکر نگفتیم زشت است که در گرفتاری و تنگی شکایت کنیم
بخاطر چنین ابیاتی (بیت سوم )است که نمیشود انوری را از کاروان شاعران بزرگ ادبیات فارسی جدا کرد!
احمد اعرابی در دیروز دوشنبه، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۷:
در آرامگاه فردوسی این بیت به اینگونه نوشته شده است.
ز هجرت شده پنج هشتاد بار
که گفتم من این نامه شهریار
محمد در دیروز دوشنبه، ساعت ۱۸:۳۷ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۵۱:
تا فعلا نظرم در مورد معنی این دو بیتی بنا بر نسخه ای که خودم دارم، به این شرح می باشد:
پریشان سنبلان پر تاب مکه
خمارین نرگسان پرخواب مکه
براینی تو که دل از ما برینی
برینه روزگار اشتاب مکه
با توجه به آشنایی بنده با گویش لکی، واژهٔ «مَکِه» در این گویش به معنای «میکند» است. و مصراع «پریشان سنبلان پُر تاب مکه» یعنی «زلف های مانند سنبلش را پر از پیچ و تاب می کند».
همچنین در دوبیتی دیگری از باباطاهر آمده است: «بوری لیلی و مجنونی بسازیم». «بوری» در گویش لکی به معنای «بیا» است؛ بنابراین، این کاربرد نیز میتواند مؤیدی بر حضور واژگان لکی در شعر باباطاهر باشد.
مصرع اول: زلف های مانند سنبلش را پر از پیچ و تاب می کند. این مصرع و مصرع بعدی صحنه ی زیبایی از جلوه گری معشوق به نمایش می گزارد.
مصرع دوم: چشم های نرگس گون و خمارش را پر از خواب می کند. یعنی علاوه بر این که چشم هایش خمار است، آن ها را پر از خواب هم می کند که جلوه گری بیشتری داشته باشد. و این را بیان می کند که معشوق به خاطر عاشق خود در تب و تاب شدیدی قرار دارد. و می توان گفت:
اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از آن شوریده تر بی
در مصرع چهارم می توان بُرینه روزگار را به روزگار غارتگر تعبیر کرد. روزگاری که همه چیز را می بَرد، از جمله دل عاشق را. و معنا چنین می شود:
تو بر این هستی که از من دل بِبَری و روزگارِ غارتگر نیز در این کار شتاب میکند؛ یعنی هرچه زمان میگذرد، بیشتر دل مرا میبَری. گویی زمان خودش نیز همدست معشوق شده و با گذشت هر لحظه، دل شاعر بیشتر به تاراج میرود.
ابراهیم احمدی در دیروز دوشنبه، ساعت ۱۸:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:
این غزل را میتوان سفر روح از کثرت به وحدت دانست؛ سفری که در آن عاشق، نخست در جمال یک «صورت» حقیقتی مییابد که دیگر صورتها را بیجان و دیوارگونه میکند. «پیش رویت دگران صورتِ بر دیوارند» فقط ستایش معشوق نیست؛ اشاره به لحظهای است که در آن، کثرت استقلال خود را از دست میدهد و همهٔ صورتها در پرتو یک حقیقتِ یگانه، تنها مظاهر و سایهها دیده میشوند.
«تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند» نیز بیان یک تعصب عاشقانهٔ ساده نیست؛ در افق عرفانی، «غیر» هر چیزی است که میان عاشق و حقیقت حجاب شود. عشق، عالم را نابود نمیکند، بلکه نسبت انسان با عالم را دگرگون میسازد: دیگران باقیاند، اما دیگر به عنوان «مقصد» دیده نمیشوند.
«شب قدر» در این خوانش، یک تاریخ نیست؛ لحظهای است که زمان عادی شکافته میشود و انسان به حضوری میرسد که یک دم آن از یک عمر برتر است. اما وصال، با «کشته شدن به شمشیر غم» کامل میشود؛ زیرا تا «منِ» مدعی باقی است، دوست هنوز در کنار دوست قرار نگرفته است. شمشیر عشق، خودِ عاشق را میبرد تا فاصلهٔ میان «من» و «او» فروبریزد. از همین رو «کشته» در این غزل، نابودشده نیست؛ رهاشده از توهم استقلال است.
اوج تأویل در این بیت است: «خیالی ز تنم بیش نماند / بلکه آن نیز خیالیست که میپندارند». شاعر ابتدا تن را از حقیقت تهی میکند و سپس حتی خیالِ باقیمانده از «خویشتن» را نیز نفی میکند. این همان حرکت از فنای تن به فنای تصورِ «من» است.
و سرانجام «گل معنی» در «بستان ضمیر» میشکفد. دیگر معنا در بیرون جستوجو نمیشود؛ در باطن شکوفا میگردد. آنگاه بلبلانِ سخن نیز خاموش میشوند؛ زیرا زبان تا هنگامی سخن میگوید که حقیقت غایب باشد. وقتی گلِ معنی حاضر شد، سخن پایان مییابد و حیرت آغاز میشود.
علی میراحمدی در دیروز دوشنبه، ساعت ۱۱:۵۳ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۱:
ببینید حافظ چه شخصیت مودب، مظلوم،متین و موقری داشته و شعر شاعر همان شخصیت او نیز هست
درین قطعه میگوید :ای پیشکار خواجه زمانی به نزد خواجه برو که سرش خلوت باشد و با حرفی خوش و لطیفه ای دلکش خواجه را بخندان تا به اصطلاح حالش خوش بشود و حوصله پیدا کند و سپس پیام مرا برسان که اگر از خواجه وظیفه و مقرری ام را درخواست کنم روا باشد یا خیر!
حتی نمیگوید وظیفه ام را بده!
میگوید روا باشد درخواست وظیفه کنم یا نه!
حال این را مقایسه کنید با تقاضاهای انوری که گاهی حتی ممدوح را تهدید به هجو میکند تا بهره ای از او ببرد
البته شعر انوری هم در جای خود بسیار هنرمندانه است
رجوع شود به قطعه بسیار جالب «خواجه اسفندیار »در دیوان انوری
منظور آنکه شخصیت هر شاعری در شعرش نهفته است و از لابلای کلماتش هویداست
علی میراحمدی در دیروز دوشنبه، ساعت ۱۱:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:
این غزل شیرین و نمکین ،کودکی شاد و سرخوش را ماند!
برمک در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۴:۴۸ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۹۳ - در موعظه و شکایت دهر:
در این سروده انوری همه ممدوحان خویش را هجو کرده
با یکی مردک کناس همی گفتم دی
تو چه دانی که ز غبن تو دلم چون خستهست
صنعت و حرفت ما هر دو تو میدانی چیست
آن چرا تیزرو و این ز چه روی آهستهست
گفت از عیب خود و از هنر ما مشناس
اینک ما را ز خیار آتش وزنی جستست
کار فرمای دهد رونق کار من و تو
داند آن کس که دمی با من و تو بنشستهست
کار فرمای مرا پایهٔ من معلومست
لاجرم جان من از بند تقاضا رَستهست
باز چون گاو خراس از تو و از پایهٔ تو
کارفرمای ترا دیده چنان بربستهست
که چنان ظن برد او کانچ تو ترتیب کنی
کردهٔ دانم و پرداخته و پیوستهست
یا چنان داند کین عمر عزیز علما
همچو روز و شب جهال متاع رستهست
او چه داند که در آن شیوه چه خون باید خورد
که ترا از سر پندار در آن پی خستهست
انوری هم ز تو بر تست که بر بیخ درخت
عقل داند که ستم نز تبرست از دستست
غصه خور غصه که خود بر فلک از غصه تو
تیر انگشت گزیدهست و قلم بشکستهست
برمک در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۴:۴۱ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۹۲ - در مطایبه:
انوری هههههههه
نام آسایش همی بردم شبی
چرخ گفتا زین تمنا دیر هستگر کنون رغبت نمایی ... هست
برمک در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۳:۴۵ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۵:
ههه شگفت کاری کرده انوری
با بوعلی آبی ار بهم بنشینی
شخصی بینی ششجهت از او بینی
گر دیده به دیدن رخش چار کنی
چندان که از او بینی بینی بینی
بوعلی آبی از بزرگان سرخس بود انوری او را در این رباعی و یک قطعه دیگر هجو کرده
سرخس از دست بی آبی و آبی
دریغا روی داده در خرابی
ز بی ابی خلاصی یافت امسال
خداوندا خلاصش ده ز آبی
*****************
نظامی عروضی نیز در او گوید:
چگویی در علی آبی چه گویی
که خاک از خون این زن روسپی به
چگویی در همه عالم که از وی
شناسی در خباثت هیچ کس نه
سرو ریشی نکو دارد ولیکن
چو نیکو بنگری کس نیست در ده
دو فرزند خلف کو را رسیدند
بنامیزد زهی دو گبر سگ زه
چه زیبا باشد اندر چشم این میل
چه نیکو باشد اندر حلق ان زه
برون رفته سرخس از چنگ هردو
برآسوده جهان از ننگ هرسه
آوه و ساوه دوشهراست از ایران
برمک در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۳:۰۰ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۴:
یکبار اگر کمی نکویی بکنی
صد گونه ستم بزشت خویی بکنی
گویی که ترا چنین چنان خواهم کرد
آری تو هر ان سخن که گویی بکنی
همایون در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۱:۴۶ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱:
درست است دل آیینه است، بیرون و درون میتواند در جایی که دل است یکی شود در نگاه متافیزیکی و ایدئولوژیک این دو خیلی خشک و جدا هستند در نگاه پدیدارشناسانه ما درون هستی هستیم و هستی هم درون ماست، امروز بحث های کلامی و جدل های لغوی کمتر خریدار دارد به گفته رفیق ما
ما درون را بنگریم و حال را نی برون را بنگریم و قال را
HRezaa در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۱:۳۶ دربارهٔ مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶:
سلام و درود بر شما دستاندرکاران گرامی
دیروز هنگام خواندن این شعر، و مطابقت آن با نسخه خطی ذکر شده در همین سایت، متوجه جا افتادن بیت هفتم شدم.
که در قسمت تغییرات آنرا ثبت کردم
در گذشته، این روند به درستی اجرا میشد و بیت جدید بین دو بیت مورد نظر قرار میگرفت
ولی الان ظاهرا این سیستم جدید دچار مشکل است، چون بیت اضافه شده، جایگزین بیت هشتم اصلی (هفتم سابق) گردیده
و الان هم اگر بیت هشتم را درخواست اضافه شدن کنم، حتما بیت نهم را حذف میکند و جایگزین میشود
لطفا بررسی فرمایید
بیت هشتم که الان جا مانده:
پیش دانا سرنوشت اهل منصب روشنست
از همان آتش که مشعلوار پیشاپیش برد
علی میراحمدی در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۱:۳۵ در پاسخ به همایون دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱:
صوفی و عارف حق استثنا نیستند بلکه استعداد درونی خود را بر اساس قواعد پرورش داده اند تا رشد پیدا کرده اند
استعدادی که من هم دارم ولی چون اسیر خور و خواب و خشم وشهوت هستم رشد پیدا نکرده است
آیا آنچه در بیرون جلوه میکند و قرار است چراغ راه بشود نباید از درون درک بشود؟!
آن پیر که زبان پرندگان را میداند فقط از در میان آنان بودن به چنین استعدادی رسیده یا درون خویش را چنان پرورانده که چنین استعدادی را پذیرا بشود؟
شیخ صنعان درکی از دختر ارمنی دارد که دیگران ندارند و و این درک و دریافت از درون او برمیخیزد
صوفی در باغ است ولی باغی درون خویش دارد که چنان میگوید
نور الانوار هم آینه میطلبد و دل پاک انسان آن آینه میتواند باشد
شما اصالت را به بیرون میدهید اما جهان بیرون را ما از درون خویش درک و دریافت میکنیم
هر کس جهان را به گونه ای درک میکند
«دل که آیینه شاهیست غباری دارد..»
«گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتیم»
همایون در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۰:۴۸ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱:
درود و سپاس علی گرامی، از صوفی و عارف حق که بگوییم از استثنا سخن میگوییم، نه از قاعده. در حکمت اشراق هم آن پیر میگوید زبان پرندگان را میداند چون روزی در میان آنان بوده است ولی برای سالک و رونده رازهایی را در میان مینهد تا چگونه بتواند این کوه ها را پشت سر بگذارد و زبان پرواز را بیاموزد، همین سفر در منطقالطیر عطار نیز هست در آنجا شیخ صنعان همه حقایق را میداند ولی هنوز سفری دارد تا آن دختر ارمنی را ببیند. آنچه درون ما هست سفری میلیون ساله را پشت سر گذاشته است، برخی روشنی درونی پیدا میکنند ولی ما صاحب نور نیستیم همیشه نورالانواری هست، کما اینکه در مثال شما هم هنوز صوفی برای دلگشایی به باغ میرود!
علی میراحمدی در دیروز دوشنبه، ساعت ۰۰:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰:
من اشکال جدی دارم با این بیت
شاعر میگوید عروس دنیا در عقد کسی نمی آید ؛
آیا اگر میگفت«نمیپاید»بهتر نبود؟!
چون به هر حال عده ای از مواهب دنیا در سطح عالی برخوردار هستند و این عروس به عقد ایشان درآمده است ولی بدون شک عقدی ناپایدار دارد
آیا «نمیپاید»صحیح تر نیست؟!
علی میراحمدی در ۱ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۱ - قصهٔ صوفی کی در میان گلستان سر به زانو مراقب بود یارانش گفتند سر برآور تفرج کن بر گلستان و ریاحین و مرغان و آثار رحمةالله تعالی:
استاد «سیاوش قمیشی» ترانه زیبایی دارد بنام «سرنوشت »که بخشی از شعر آن چنین است:
«جهان مثل آینه اس که خوب و بدش
فقط انعکاس وجود منه...»
من این ترانه را بسیار دوست دارم اما باید بگویم این قسمت شعر اشتباه است!جهان آینه نیست و خاصیت آینه گی نیز ندارد
این دل آدمی است که در صورت صیقلی (به قول مولانا) و دوری از گناه و زشتی خاصیت آینه گی و بازتاب حقایق را پیدا میکند!
ببینید... فرق است میان عارف شاعر با شاعری که تلاش میکند شعر عرفانی بسراید
عارف شاعر هیچ وقت چنین اشتباهی نمیکند اما شاعری که چیزی از عرفان شنیده یا خوانده و حال میخواهد شعری در رابطه با عرفان بسراید دچار چنین اشتباهاتی ممکن است بشود ؛شاید هم محدودیت وزن ترانه مانع ایجاد کند
البته انکار نمیتوان کرد که این ترانه شعر بسیار زیبایی دارد و سرودن همین شعر و خواندن چنین ترانه های معنا گرا و با زمینه عرفانی در عصر ابتذال امروز هم غنیمتی است
Ariya Hagh در یک ساعت قبل، ساعت ۰۰:۱۱ دربارهٔ حافظ » ساقینامه: