طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۷

صید آن گردش چشمم که دل از کار برد

افسر مست رباید سر هشیار برد

کمر شبروی آن غمزه چو بندد بمیان

سر مستان بصد آسانی دستار برد

کو جنونی که ز خلوتکدهٔ صاف دماغ

عقل را موی‌کشان تا سر دیوار برد

شوقم آورد بدین عالم وگر باشد عمر

بجهان دگرم مژدهٔ دیدار برد

رنگ غم پردهٔ رخسار دلم شد «طالب»

صیقلی کو که ز تن آینه زنگار برد