گنجور

 
طالب آملی

کردم اسیر قید الم مو بموی خویش

بستم در بهشت فراغت بروی خویش

در خود دماغ چیدن برگی نیافتم

خالی گذاشتم چمن از آرزوی خویش

بی‌ذوق بود کام و دهان از حلاوتم

گشتم تمام زهر و شدم درگلوی خویش

جان و تنم غبار فراغت گرفته بود

کردم بآب خنجر غم شستشوی خویش

تا زخم من ز سوز نمک بی‌نصیب گشت

بستم هزار چادر الفت بروی خویش

از بسکه مو بموی طلبکار خود شدم

گشتم تمام آبله درجنب و جوی خویش

«طالب» بیاکه خاطر عیشم شکفته شد

تا بر سر خمار شکستم سبوی خویش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی