گنجور

 
طالب آملی

قند چون دیدهٔ حسرت برویش

نگه لرزد بخویش از بیم خویش

نگاه غیر را از گرمی آه

عرق گردانم و ریزم ز رویش

هنوز اندر نخستین جوش خامیست

بدل چندانکه پختم آرزویش

فشانم خون خود بر دامن باد

که آمیزد مگر با خاک کویش

صبا چون سنبل زلفش گشاید

نفس گلدسته‌ئی بندد ز بویش

کنونم یکنفس باقیست و آن نیز

به آهی می‌دهم در آرزویش

سر «طالب» فدای آستانی

که روی قبله‌ها باشد بسویش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی