طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲۸

کردم اسیر قید الم مو بموی خویش

بستم در بهشت فراغت بروی خویش

در خود دماغ چیدن برگی نیافتم

خالی گذاشتم چمن از آرزوی خویش

بی‌ذوق بود کام و دهان از حلاوتم

گشتم تمام زهر و شدم درگلوی خویش

جان و تنم غبار فراغت گرفته بود

کردم بآب خنجر غم شستشوی خویش

تا زخم من ز سوز نمک بی‌نصیب گشت

بستم هزار چادر الفت بروی خویش

از بسکه مو بموی طلبکار خود شدم

گشتم تمام آبله درجنب و جوی خویش

«طالب» بیاکه خاطر عیشم شکفته شد

تا بر سر خمار شکستم سبوی خویش