گنجور

 
طالب آملی

از آن مئی که ترا در قرابهٔ نکهست

اگر فرشته کشد نامه‌اش ببین سیهست

فلک هم از صف صفرائیان شکر اوست

وگرنه بر کف دستش چرا ترنج بهست

زاشک ریختنم در فراق سیری نیست

کمینه گریه‌ام از شام تا بصبح گهست

در آن چه ذقن از کلک صنع خال کبود

مناسب آمده گوئی کبوتری بچهست

بعفو دوست نگر جرم خود مبین «طالب»

که برق عفو مهیای خرمن گنهست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی