گنجور

 
طالب آملی

ابر تری خواهم و دماغ تری هم

ور بکف آید وصال سیمبری هم

چون در روزی زنم که در مژه دارم

لخت دلی بلکه پارهٔ جگری هم

بخت خوشی خواهم و ستارهٔ سعدی

تا بتو شاهی بسر کنم سحری هم

آنکه بهر ذره داده قوت پرواز

می‌کند امداد من بیبال و پری هم

خیز برقص آستین فشان شو و بنمای

جلوهٔ قد و نزاکت کمری هم

قافلهٔ عمر کی شد از نظرم کاش

بودی ازین رهروان اثری هم

نیست بیزمش ره نظارهٔ «طالب»

کاش توان دیدنش بر هگذری هم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی