گنجور

 
طالب آملی

می‌روم گرد جهان و یار پیدا می‌کنم

دل بکف می‌گیرم و دلدار پیدا می‌کنم

سر بخود زان‌گونه می‌دزدم ز بیم تیغ هجر

کزتهٔ دل گوشهٔ دستار پیدا می‌کنم

به نیم ز ایوب و ز یعقوب، فرمان دوست راست

گر ندارم طاقتی آزار پیدا می‌کنم

زلف او را مو بمو می‌کاوم و در هر شکنج

حصهٔ صد برهمن زنار پیدا می‌کنم

صد دل آسوده را گم می‌کنم در خاک و خون

در عوض یک سینهٔ افکار پیدا می‌کنم

یا چو موسی می‌شوم بیخود ز برق جلوهٔ

یا چو «طالب» طاقت دیدار پیدا می‌کنم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی