ابر تری خواهم و دماغ تری هم
ور بکف آید وصال سیمبری هم
چون در روزی زنم که در مژه دارم
لخت دلی بلکه پارهٔ جگری هم
بخت خوشی خواهم و ستارهٔ سعدی
تا بتو شاهی بسر کنم سحری هم
آنکه بهر ذره داده قوت پرواز
میکند امداد من بیبال و پری هم
خیز برقص آستین فشان شو و بنمای
جلوهٔ قد و نزاکت کمری هم
قافلهٔ عمر کی شد از نظرم کاش
بودی ازین رهروان اثری هم
نیست بیزمش ره نظارهٔ «طالب»
کاش توان دیدنش بر هگذری هم