گنجور

 
طالب آملی

آن گیاهم که در این باغ مرا نامی نیست

آنکه از خاصیتم نیک سر انجامی نیست

بفریبم مکن آزاد که در گلشن عشق

نیست مرغی که هلاک قفس و دامی نیست

گرچه خلوت طلبم نیست دلم منکر بزم

مگر آن بزم که در روی قدح و جامی نیست

دلم ای ساقی بی‌باک مکن خون زخمار

که در این میکده چون من جگر آشامی نیست

خامی و سوختگی گر چه بهم نیاید راست

چون دل من بجهان سوخته و خامی نیست

بلبل و فاخته بی‌وقت نواسنجانند

چمن زمزمه را مرغ بهنگامی نیست

ساقیا جرعه فشان شو که به از دردی جام

خشکی بخت مرا روغن بادامی نیست

حسن مجلس همه از روی خوش و بوی خوشست

خجل آن بزم که در روی گل و گلفامی نیست

کنج گلخن به از آن صحن گلستان که در او

جلوه سیم تنی یاسمن اندامی نیست

بادم بسته نیم از طلب وصل خموش

مهره بر لب زدن ما کم از ابرامی نیست

در ره وعده او نیست مقامی که در او

چشم در راه صبا گوش به پیغامی نیست

بیم ز افسردگی مرگ نداریم که عشق

اضطرابیست که او را پی آرامی نیست

«طالبا» این ره عشق است سرافکنده خرام

که در او بی خطر اهل نظر گامی نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی