گنجور

 
طالب آملی

همین بس که گاهی براهش به بینم

ز یک تیر پرتاب آهش به بینم

ز وصلش بدین مایه‌ام گشته راضی

که چون ماه نو گاهگاهش به بینم

درستی پذیرد دلم ز آن شکستی

که بر گوشهای کلاهش به بینم

چو از دیدن جلوه‌اش نا امیدیم

بکوشم مگر جلوه‌گاهش به بینم

ندارم دریغا برآن سینه دستی

که در نازکی دستگاهش به بینم

رخش دیده، در انتظارم خطش را

گلش چون بدیدم گیاهش به بینم

کنم نذر صد جامهٔ کعبه « طالب »

که در خواب زلف سیاهش به‌بینم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی