با اشک گوهرین و دم آتشین منم
انگشتریست عشق که او را نگین منم
هر کس بچهره تازه بهار شکفتهایست
لیکن منم حزین، منم اندوهگین منم
احباب جمله خنده زنند و گلفشان
چون غنچه در شکنجهٔ حصن حصین منم
هر کلفتی نژاد بمن میکند درست
گوئی ز خانوادهٔ محنت همین منم
از بسکه منقلب شده اوضاع من ز عشق
باور بصد قسم ننمائی که این منم
ساقی بهوش باش که در پردهٔ صلاح
رندی که بر پیاله گشاید کمین منم
خاکم بسر که سبز نگشتم بصد بهار
گر هست تخم سوختهٔ در زمین منم
از درد آفریده ز حسرت سرشتهاند
گوئی ز عمر خود نفس واپسین منم
هر جا که هست روغن و آب اتفاق نیست
آخر نه آن توئی فلکا و نه این منم
گفتم بآستین که چه داری نثار دوست
جان بانگ برگرفت که در آستین منم
«طالب» ز حال شیخ و برهمن تو غافلی
انگشت بر نمک زدهٔ کفر و دین منم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.