گنجور

 
طالب آملی

شوخ چشم نظر از نرگس مستش بردار

شانهٔ زلف نهئی دست ز دستش بردار

ای بلورین قدح از رشک دلم خون گردید

زودتر لب ز لب باده پرستش بردار

ای سر زلف صنم گر بدلم یابی دست

جسدش پیش سگ انداز و شکستش بردار

مردبی برگ و نوا را سبک از جای مگیر

کوزه بیدسته چو بینی بدو دستش بردار

شاعری در خور «طالب» نبود ای گردون

دست همت شو وزین پایهٔ پستش بردار

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی