گنجور

 
طالب آملی

گل پرده بروی تو گشودن نتواند

مه سر بکف پای تو سودن نتواند

بی‌رخصت لعل لب او صیقل ساغر

زآئینهٔ دل زنگ زدودن نتواند

در مرتبهٔ یایه فزاید ز فلک قدر

بر پایهٔ حسن تو فزودن نتواند

دفع نم چشمم نکند تاب رخ یار

خورشید عرق خشک نمودن نتواند

«طالب» ز بس افسردگی جذبه عجب نیست

گر کاهربا کاه ربودن نتواند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی