گل پرده بروی تو گشودن نتواند
مه سر بکف پای تو سودن نتواند
بیرخصت لعل لب او صیقل ساغر
زآئینهٔ دل زنگ زدودن نتواند
در مرتبهٔ یایه فزاید ز فلک قدر
بر پایهٔ حسن تو فزودن نتواند
دفع نم چشمم نکند تاب رخ یار
خورشید عرق خشک نمودن نتواند
«طالب» ز بس افسردگی جذبه عجب نیست
گر کاهربا کاه ربودن نتواند