گنجور

 
طالب آملی

می بنرخ عقل و جان رندان می‌کش می‌خرند

می‌فروشند آبروی خویش و آتش می‌خرند

گرچه آتش را خریدن نیست مشتاقان بجان

آتش بیدود یعنی صاف بی‌غش می‌خرند

بیدلان آسایش جان می‌فروشند و به عجز

مایهٔ تشویش ز آن زلف مشوش می‌خرند

هندوی چشم کمان‌دار ترا ترکان چین

جان و دل قربان‌کنان تیری ز ترکش می‌خرند

محو کن نقش فریب از دل که در بازار عشق

ساده لوحی به ز دیوار منقش می‌خرند

دور از او ناخوشدلی دارم که می‌گردد دلیل

سوی بازاری مرا کانجا دل خوش می‌خرند

«طالب» ار مردجفائی از دل سودا درآی

کاندرین بازار جان‌های جفاکش می‌خرند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی