می بنرخ عقل و جان رندان میکش میخرند
میفروشند آبروی خویش و آتش میخرند
گرچه آتش را خریدن نیست مشتاقان بجان
آتش بیدود یعنی صاف بیغش میخرند
بیدلان آسایش جان میفروشند و به عجز
مایهٔ تشویش ز آن زلف مشوش میخرند
هندوی چشم کماندار ترا ترکان چین
جان و دل قربانکنان تیری ز ترکش میخرند
محو کن نقش فریب از دل که در بازار عشق
ساده لوحی به ز دیوار منقش میخرند
دور از او ناخوشدلی دارم که میگردد دلیل
سوی بازاری مرا کانجا دل خوش میخرند
«طالب» ار مردجفائی از دل سودا درآی
کاندرین بازار جانهای جفاکش میخرند