گنجور

 
طالب آملی

ز جانم پرس غم فرسودگی را

ز چشمم پرس خون پالودگی را

بگردون سبحهٔ پروین بیاموخت

ز مژگانم گهر آمودگی را

پی خواب اجل افسانه گویم

مگر نو برکنم آسودگی را

ز بختم عاریت بگرفته چشمت

سیاهی را و خواب آلودگی را

مس رویم ز قحط اشک «طالب»

فرامش کرده سیم اندودگی را

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی