ز جانم پرس غم فرسودگی را
ز چشمم پرس خون پالودگی را
بگردون سبحهٔ پروین بیاموخت
ز مژگانم گهر آمودگی را
پی خواب اجل افسانه گویم
مگر نو برکنم آسودگی را
ز بختم عاریت بگرفته چشمت
سیاهی را و خواب آلودگی را
مس رویم ز قحط اشک «طالب»
فرامش کرده سیم اندودگی را