گنجور

 
طالب آملی

از روی دوست رنگ حیا کم نمیشود

این حسن، همچوفیض خدا کم نمیشود

خارم بره مریز که تا گل بباغ هست

آمد شد شمال و صبا کم نمیشود

می‌را چه جرم غم دل من ریش کرده است

دردی که کهنه شد بدوا کم نمیشود

ساغر بدست و محو لب یار مانده‌ایم

یعنی بمی حرارت ما کم نمیشود

یکجو بدل غبار ندارم ز خط یار

دائم که قدر گل به گیا کم نمیشود

مطرب زمان زمان جگر ساز خون مساز

کین دردها بصوت و نوا کم نمیشود

گر سایه افکند بسر صعوه‌ئی ز مهر

داند که کر و فر هما کم نمیشود

بازار گلفروش ندارد غم کساد

یعنی رواج گریهٔ ما کم نمیشود

«طالب» گهر خرید کن از بحر طبع خویش

کین جنس را بدهر بها کم نمیشود

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی