گنجور

 
طالب آملی

ز گریه شام و سحر دیده چند درماند

دعا کنید که نی شام و نی سحر ماند

بغارت چمنت بر بهار منتهاست

که‌گل بدست تو از شاخ تازه ترماند

دو زلف یار بهم آنقدر نمی‌ماند

که‌روز ما و شب ما بیکدگر ماند

نهاده‌ام جگر داغ عشق و میترسم

جگر نماند و این داغ بر جگر ماند

کنید داخل اجزای نوشداروی ما

هر آن گیاه که برگش به نیشتر ماند

اگر بجامهٔ آهن دمی فشانم اشک

ازو نه ابره بجا و نه آستر ماند

برای عزت مکتوب او بدست آرید

فرشته‌ای که بمرغان نامه بر ماند

ز بس فتاده بهر گوشه پاره‌های دلم

فضای دهر بدکان شیشه گرماند

ز شهد خامهٔ «طالب» چولب کنم شیرین

دو هفته در دهنم طعم نیشکر ماند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی