ز گریه شام و سحر دیده چند درماند
دعا کنید که نی شام و نی سحر ماند
بغارت چمنت بر بهار منتهاست
کهگل بدست تو از شاخ تازه ترماند
دو زلف یار بهم آنقدر نمیماند
کهروز ما و شب ما بیکدگر ماند
نهادهام جگر داغ عشق و میترسم
جگر نماند و این داغ بر جگر ماند
کنید داخل اجزای نوشداروی ما
هر آن گیاه که برگش به نیشتر ماند
اگر بجامهٔ آهن دمی فشانم اشک
ازو نه ابره بجا و نه آستر ماند
برای عزت مکتوب او بدست آرید
فرشتهای که بمرغان نامه بر ماند
ز بس فتاده بهر گوشه پارههای دلم
فضای دهر بدکان شیشه گرماند
ز شهد خامهٔ «طالب» چولب کنم شیرین
دو هفته در دهنم طعم نیشکر ماند