گنجور

 
طالب آملی

بمن که خسته دلم درد الفتی دارد

غم التفاتی و محنت محبتی دارد

مرا به‌بستر لخت جگر سروکارست

کسیکه خفته در آتش فراغتی دارد

تو شمع انجمنی شعله‌ئی دریغ مدار

ازین مکس که بپروانه نسبتی دارد

قیاس حال من گرم خون بغیر مکن

که خس‌مزاجی و آتش‌طبیعتی دارد

چو راز دردل شمع است راه پروانه

قیاس کن که چه نزدیک خدمتی دارد

زدامن مژه گرد نمک مپاش ایچشم

که تار تار گریبان جراحتی دارد

فراغ بال گلی از بهار گمنامی است

درآتشست مدام آنکه شهرتی دارد

زاضطراب دل ولکنت زبان پیداست

که شمع هم دم مردن وصیتی دارد

زصبح تیرهٔ خود آنقدر نمایم ملول

که سبز چهرهٔ ما هم ملاحتی دارد

بگو سپهر جفا پیشه با کدام غریب .

ستم کند که چو «طالب» رعیتی دارد

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی