گنجور

 
طالب آملی

لبش بجان اسیران ترحمی ننماید

ترحمی بلباس تبسمی ننماید

اگر ز چشم تو نبود اشارتی بگزیدن

فلک زهر سر هوئیش کژدمی ننماید

ز لاف حوصله شرمنده باد باده‌گساری

که در پیالهٔ اول تهی خمی ننماید

نگه برقص درآید چو موج بر سر ساغر

گر از کرشمهٔ ساقی توهمی ننماید

غلط نماست متاع فلک بهوش که گردون

بما جوی نفروشد که گندمی ننماید

بدانه‌ئی دو سه چون قانعست مورز خرمن

چرا بعهد سلیمان تنعمی ننماید

عجب مدان اثر بیخودی ز نالهٔ «طالب»

نه بلبلی است کز اینسان ترنمی ننماید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی