گنجور

 
طالب آملی

شیخ چون روی عبادت بزمین می‌ساید

سر عمامه برین عرش برین می‌ساید

موی زیر بغل ریش که بگذشته ز پشت

تار تارش بسر ناف سرین می‌ساید

پایش از مرتبه بر منبر افلاک و هنوز

گوشهٔ دامن ریشش بزمین می‌ساید

«طالب» اینک‌زده بر کوچهٔ مستی و بطنز

نمک خنده بریشش نمکین می‌ساید

عنقریب است که عمامه‌اش افکنده بخاک

پا بر آن منبر مسواک نشین می‌ساید

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی