گنجور

 
طالب آملی

دردا که هم ستارهٔ داغم سرشته‌اند

سوزنده همچو شمع و چراغم سرشته‌اند

ربطی به آب می‌بود این خاک را مگر

روز ازل ز درد ایاغم سرشته‌اند

در کسوت دخان بنگر منگرم که من

عطرم پی فریب دماغم سرشته‌اند

تار ترشح خویم از چهره نگسلد

شبنم فشان تر از گل باغم سرشته‌اند

الوان ترانه بلبل قدسم ولی چه سود

زین سان سیه سیاره چو زاغم سرشته‌اند

پوشم فروغ کوکب خود ورنه در ازا

روشن ستاره تر ز چراغم سرشته‌اند

«طالب» ز کنج‌کاوی طبعم گریز نیست

گوئی ز آب و خاک سراغم سرشته‌اند

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی