گنجور

 
طالب آملی

بسکه زهر چشم او پیمود بر من جام تلخ

تلخ شد بر استخوانم مغز چون بادام تلخ

با چه سنجم در بهار خندهٔ شیرین یار

منکه صد جان میدهم در بیع یک دشنام تلخ

نقل من افسوس بس بیزارم از نارنج و نار

کام کی شیرین کنم زین میوه‌های خام تلخ

صد هزاران جان شیرین و دل شوریده حال

با هزاران عذر و از لعل تو یک پیغام تلخ

ملک هند است این یکی بگذر برو تا بگذری

صد هزاران طوطی شیرین کلام کام تلخ

صبر را آغاز تلخ انجام شیرین داده‌اند

عشق را شیرینی آغاز با انجام تلخ

در گذشت ایام شیرین گرامان باشد زعمر

بگذرد «طالب» بر این تلخی کشان ایام تلخ

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی