بجامم ریخت زهری آنچنان تلخ
که بر من مرگ شیرین گشت و جان تلخ
حلاوت در حیات چند روز است
چشیدم بود عمر جاودان تلخ
به تلخیهای ظاهر مگذر از عشق
که دارد مغز شیرین استخوان تلخ
می احباب در خم تلخ گردد
می عشاق در کام و دهان تلخ
که از لب ریخت زهری شکرآمیز
که حرفش بود شیرین و زبان تلخ
سپهر طفل خود را کار اینست
که سازد عیش بر پیر و جوان تلخ
چو آرم بر زبان حرفی ز هجران
ز تلخی گردد آب دهان تلخ
ز دلتنگی نیاید بر مذاقم
بوقت چاشنی کردن گمان تلخ
چو «طالب» از حدیث تلخکامی
توانم کرد صد شکرستان تلخ



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.