گنجور

 
طالب آملی

بجامم ریخت زهری آنچنان تلخ

که بر من مرگ شیرین گشت و جان تلخ

حلاوت در حیات چند روز است

چشیدم بود عمر جاودان تلخ

به تلخیهای ظاهر مگذر از عشق

که دارد مغز شیرین استخوان تلخ

می احباب در خم تلخ گردد

می عشاق در کام و دهان تلخ

که از لب ریخت زهری شکرآمیز

که حرفش بود شیرین و زبان تلخ

سپهر طفل خود را کار اینست

که سازد عیش بر پیر و جوان تلخ

چو آرم بر زبان حرفی ز هجران

ز تلخی گردد آب دهان تلخ

ز دلتنگی نیاید بر مذاقم

بوقت چاشنی کردن گمان تلخ

چو «طالب» از حدیث تلخکامی

توانم کرد صد شکرستان تلخ

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی