گنجور

 
طالب آملی

عاشقان را کسوتی کز گرد غربت بر تنست

هم کفن، هم گور، هم تابوت، هم پیراهن است

رازدار عشق را با پند ناصح جنگهاست

هر کرا شمعی بود بر کف بدامن دشمن است

شکرالله با خیال یار در شبهای تار

دارم آن نسبت که پنداری در آغوش من است

وصف عشق آن نگاه منع از شغل او دانی که چیست

گر برنجد پند گو آتش بروغن کشتن است

هر چراغی را بود خاموشی بعد از فروغ

جز چراغ خاطر «طالب» که دایم روشن است

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی