گنجور

 
طالب آملی

دل ز غم درگرفت و آه بسوخت

سر ز می‌گرم شد کلاه بسوخت

سوی آن رخ پرید مرغ نگاه

پر و بالش به نیم راه بسوخت

آفتاب رخش گشود نقاب

پردهٔ مشتری و ماه بسوخت

لمعه زد حسن باز دل بگداخت

برق خندان شد و گیاه بسوخت

شعلهٔ زد علم بدیده ز دل

اشک بریان شد و نگاه بسوخت

نسبت روی آتشین عرقم

کهربارا چو برگ کاه بسوخت

تکیه برسنگ خاره زد «طالب»

ز آتش عشق تکیه‌گاه بسوخت

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی