من گوهرم یکی صدفم جایگه بس است
آمد شدم چو دیده ببای نگه بس است
با ضعف تن ببالش چرخم نیاز نیست
دیوار لطف دوست مرا تکیهگه بس است
گو دوست باش خلق زمین وزمان چه سود
احباب را عداوت بخت سیه بس است
سدیست رحم ورنه بفتوای انتقام
بهر عقوبت دو جهان یک گنه بس است
بگشای پرده از رخ و در ده صلای نور
تاکی کنی رعایت خورشید ومه بس است
کافیست اختلاط دل بینوا بدوست
درویش را مصاحبت پادشه بس است
صید ترا بزخم پیابی چه احتیاج
از دور یک اشارهٔ تیغ نگه بس است
«طالب» بهرزه چند بیابان توان برید
طی کن بساط گرم روی قطع ره بس است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.