گنجور

 
طالب آملی

تا دلم اشک و آه را مأویست

همه با آب و آتشم دعویست

از لبم مهر می‌جهد چو سپند

بسکه طاقت ضعیف و درد قویست

پاس دم دار همنشین که دلم

خویش نزدیک شیشهٔ حلبیست

بشکسته شود شکسته درست

مومیائی گواه این معنیست

بی وجود تو عشق را چه زبان

آفتاب از ستاره مستغنیست

بی پر و بال می‌کند پرواز

بسکه بر ذره شوق مستولیست

از هجوم غمم بسینهٔ تنگ

جای جان نیست خالی و خالیست

منم آن تنگدل که غصه مرا

مونس روزی و انیس شبیست

عیش نشنیده‌ام نمیدانم

لغت فارسیست یا عربیست

مغز معنی است گفته «طالب»

عالمی را گمان که بی‌معنیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی