گنجور

 
طالب آملی

عمر چو دزدان در آرزوی فرارست

گاه ببرق و گهی بباد سوارست

برگ عدم ساز کن دلا که درین عهد

عمر طبیعی نصیب برق و شرارست

روی تو و آفتاب را بمیان در

تفرقه شمع بزم و شمع مزارست

جنبش خلخال حور میکشدم گوش

گور مرا با بهشت قرب جوارست

تلخی ظاهر ببین که موعظهٔ «طالب»

زهر نمودست لیک نوشگوارست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی