عمر چو دزدان در آرزوی فرارست
گاه ببرق و گهی بباد سوارست
برگ عدم ساز کن دلا که درین عهد
عمر طبیعی نصیب برق و شرارست
روی تو و آفتاب را بمیان در
تفرقه شمع بزم و شمع مزارست
جنبش خلخال حور میکشدم گوش
گور مرا با بهشت قرب جوارست
تلخی ظاهر ببین که موعظهٔ «طالب»
زهر نمودست لیک نوشگوارست