گنجور

 
طالب آملی

در جهانی زاده‌ام کانجا ز شادی نام نیست

قاصدان عیش را سوی دلی پیغام نیست

هوش دار ای مرغ آزادی که در صحرای عشق

دانه‌ای کورا نباشد ریشهٔ در دام نیست

میوهٔ دل سایه پروردست زو غافل مباش

می‌نماید خام در چشم تو اما خام نیست

همچو آن ماهی که در آتش فتد ناگه ز آب

می‌طپم در خاک آن ساعت که می در جام نیست

با دلم رازی بسرگوشی نمیگوید مگر

نیش را در عهد آن مژگان زبان در کام نیست

چون دهیم از روغن بادام ترطیب دماغ

کاندرین کشور ز شرم چشم او بادام نیست

نیکنامی خود نمیباشد بعالم ای رفیق

بس بود گمنام دهر آنکس که او بدنام نیست

آن هلال عنبرین گر چاشت بنماید طلوع

روزها دیدار بگشا احتیاج شام نیست

نظم رنگ‌آمیز «طالب» را خرد چون دید گفت

نقشبند این سخن بی نشاء الهام نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی