گنجور

 
طالب آملی

نه همین چشم قطره زای گریست

بی‌توام فرق تا به پای گریست

های‌هایم به گوش دل چو رسید

همه زآن زلف مشک‌سای گریست

هر که دید استخوان سوخته‌ام

بر سیه‌بختی همای گریست

بی تو گردون ز هفت پردهٔ چشم

بر من محنت آزمای گریست

دید چون زخم کاری جگرم

چشم سوزن به های‌های گریست

چشمه آفتاب شد هر چشم

که بر آن سایهٔ خدای گریست

دید گریان به باغ «طالب» را

نرگس از چشم سرمه‌سای گریست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی