گنجور

 
طالب آملی

گذشتی بر من و دامن فشاندی

گل چاکم به پیراهن فشاندی

فشاندی بر دلم پیرایهٔ حسن

بساط برق بر خرمن فشاندی

پراکندی بچشمم عکس رخسار

گل فردوس بر گلخن فشاندی

دماغم در لحد بشکفت زان عطر

که بر لوح مزار من فشاندی

همان دامن که از دستم ربودی

پر از گل کرده بردشمن فشاندی

همه در دیده‌ام گشتی خس و خار

همه بر سینه‌ام سوزن فشاندی

غبار فتنه شد بر عرش گستاخ

چو دست از ناز بر توسن فشاندی

بتان از چهره گل باشند درخوی

تو هنگام عرق گلشن فشاندی

بجای خار و خس برخاک «طالب»

چه شد کامشب گل و سوسن فشاندی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی