گنجور

 
طالب آملی

نه برجامی کشم خمیازهٔ حسرت نه برمالی

به ادباری قناعت کرده‌ام در ملک اقبالی

همای بخت دشمن گو میفشان بال نورافشان

که زاغ طالع ما نیز دارد عنبرین بالی

گلی‌را نیست بوئی از وفا در صحن این گلشن

بسر گوشی زمرغان چمن پرسیدم احوالی

دم صبح است هان ای دل کمند ناله را خم ده

مهیا ساز بهر ساق عرش از شعله خلخالی

حریر خلد را از ما دعائی کین تن بیجان

نمی‌ارزد بیک تار از پلاس ما کهن شالی

بخال لب مناز ای شاهد بدخو که در گلشن

لب جوهم زداغ لاله دارد عنبرین خالی

گرامی گوهرم ای عشق در بیعم لبی بگشا

متاع چون مرا ناچار باید چون تو دلالی

بچندین شوق استغنای همت بین کز آن عارض

قناعت می‌کند آئینه چشمم به تمثالی

بقول مطرب از دستان ما غافل مشو «طالب»

نوای عیش حالی دارد و گلبانگ غم حالی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی