گنجور

 
طالب آملی

منم که بیخودم از نشاء جمال کسی

پری بشیشهٔ دل دارم از خیال کسی

بچاره‌سازی‌ای همنشین مکش تصدیع

برو برو که تو آگه نئی ز حال کسی

بجز نهال محبت که رسته زین دل گرم

گمان مبر که ز آتش دمد نهال کسی

نهادمی همه شب گوش برفسانهٔ بخت

اگر بخواب میشر شدی وصال کسی

ببال عشق پرم در هوای دل همه عمر

اگر بفرض پریدن توان ببال کسی

ز آب می‌کده به خاک مسجدی که در او

بخون تو به لبی تر کند سفال کسی

بزخم ناخن غم سینه زآن نظر بازست

که نسخه‌ایست زابروی چون هلال کسی

سفینه چون نهم از کف کنون که نقط و حرف

خطی کسی بنظر جلوه داد و خال کسی

بمکتب خرد آن طفل زیر کم «طالب»

که نیست گوش مرا زخم گوشمال کسی

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی