گنجور

 
طالب آملی

صلح دارم هر زمان با جنگجوی تازهٔ

میزنم هر دم بقلب تند خوی تازهٔ

گل بیک نکهت بود وین گل که نامش حسن اوست

بر مشامم میزند هر لحظه بوی تازهٔ

چون نجویم کام از اوکین دل زمین حسرت است

هر زمان میروید از وی آرزوی تازهٔ

یک گلو از عهده برناید مگر آرم بدست

هر خروش پر خراشی را گلوی تازهٔ

اختلافی نیست در اوضاع ما گردون نه ایم

هر زمان بر خود نمیسازیم خوی تازهٔ

آمد آن جراح دل و زسوزن مژگان نمود

زخمهای کهنه ما را رفوی تازهٔ

از دیار دل سفر کردیم و ایامی گذشت

باز می‌آئیم و می‌آریم روی تازهٔ

کهنه شد در گوش «طالب» سوز مستیهای دوش

خیز تا سازیم برگ های‌هوی تازهٔ

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی