گنجور

 
طالب آملی

تلخ از چه روی باز، بمحفل نشستهٔ

تنها چرا چو زهر هلاهل نشستهٔ

جانبخش تر ز باد مسیحی چه شد که باز

خونریز تر ز خنجر قاتل نشستهٔ

هم‌زانویم بشاهد وصل تو گر چه من

در خون دل نشسته تو در دل نشستهٔ

غافل ازین شناور گرداب غم مباش

ای همنشین که شاد بساحل نشستهٔ

باعزم جزم هیچ مسافت بعید نیست

تا پا بره نهاده بمنزل نشستهٔ

آگه نه‌ای ز باداجل ای تذرو روح

صیاد در کمین و تو غافل نشستهٔ

«طالب» کجا رسی تو باوج وصال دوست

در دل نشسته یار و تو در گل نشستهٔ

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی