گنجور

 
طالب آملی

ای دل در فریب مزن اهرمن نهٔ

تلخی مکن بخلق شراب کهن نهٔ

چون شب نفس فرو برو مرغان صبح را

از آه خرد کباب مکن با بزن نهٔ

بر هر سری مباش گران نیستی کلاه

بر هر تنی متن بهوس پیرهن نهٔ

هر نکته را بدیهه رسان باش در جواب

چندین فرو مبر ز حریفان تو من نهٔ

با این مکن نزاع و بآن در میا بهزل

خود را بگیر مسخرهٔ انجمن نهٔ

صاف و لطیف و عذب چو آب زلال باش

لای و کثیف و تلخ مشو درد دن نهٔ

من در وفای دوست برون آمدم ز پوست

ای دل تو هم ز پوست درآ کم ز من نهٔ

ای سینه صد بهار نمودی کنون بسست

تا کی ز داغ گل شکفانی چمن نهٔ

تا کی ملول باشی و تا کی ملال خیز

بیت الحزن نشین نه و بیت الحزن نهٔ

«طالب» بکوش و معنی جاندار در کف آر

بر لفظهای مرده چه پیچی کفن نهٔ

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی