بی یار را، سبوی می اندر کنار به
بی غمگسار، شام وسحر میگسار به
چون بی خرابئی نتوان بود در جهان
باری خراب می، ز خرابخمار به
مستی بهار عمر بود دست از او مدار
زیرا که دور عمر سراسر بهار به
تلخست عمرما بشتابش از آن خوشیم
عمریکه تلخ میگذرد درگذار به
پائیکه نیست درگل محنت زدست دوست
چون دست شاهدان چمن در نکار به
«طالب» هزارقهقهه چون هایهای نیست
زاری و گریه کن که مرا گریه زار به



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.