طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۵۳

بی یار را، سبوی می اندر کنار به

بی غمگسار، شام وسحر میگسار به

چون بی خرابئی نتوان بود در جهان

باری خراب می، ز خرابخمار به

مستی بهار عمر بود دست از او مدار

زیرا که دور عمر سراسر بهار به

تلخست عمرما بشتابش از آن خوشیم

عمریکه تلخ میگذرد درگذار به

پائیکه نیست درگل محنت زدست دوست

چون دست شاهدان چمن در نکار به

«طالب» هزارقهقهه چون هایهای نیست

زاری و گریه کن که مرا گریه زار به