گنجور

 
طالب آملی

ای دهر، پر ستیزه تر از تیغ او نهٔ

تندی مکن، که تیزتر از تیغ او نهٔ

ای روزگار پر ز شر و شور خود ملاف

رو رو که فتنه خیزتر از تیغ او نهٔ

بر خود مناز بیهده‌ای تیغ آفتاب

دانم که شعله ریزتر از تیغ او نهٔ

بس کن دلا ز خوردن خون شکوه تا بکی

خاکت بسر عزیز تر از تیغ او نهٔ

«طالب» کجاست تازند این طعنه بر هلال

کآن تیغ چرخ تیز تر از تیغ او نهٔ

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی