گنجور

 
طالب آملی

بسکه جوشد تیرگی از خاطر ناشاد من

در زوایای نفس ره گم کند فریاد من

یکجهان بیداد گردون ریخت بر من تاکنون

تهمت آلود شکایت شد زبان داد من

خوش قوی‌دل گشته‌ام کو چین ابروئی که باز

دامنی الماس ریزد در دل فولاد من

آن بلند اقبال سیمرغم که چون آیم بدام

از سر صید ملایک بگذرد صیاد من

لاله‌زاری شد جهان از کشتهٔ ناز و هنوز

میتراود ذوق خون از خنجر جلاد من

سبحه در دستم مبین «طالب» که چون دردیکشان

جام می در آستین دارد دل ناشاد من

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی