گنجور

 
طالب آملی

عجب کز خاک در کوی تو من غمناک برخیزم

نه ز آنسان بر زمین چسبیده‌ام کز خاک برخیزم

سکون را بر کفن حرفی ز بیدادت رقم کردم

بدین نیت که در محشر گریبان چاک برخیزم

نظر بر فیض آن پاکم ندارم رخصت از مشرب

که پیش از گرد خویش از سایه‌اش بی‌باک برخیزم

غبارم کرده تعلیم نشست و خاست پنداری

که دایم تیره بنشینم کدورت‌ناک برخیزم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی