وصل او تیغ بکف دارد و مهجوری هم
تاب نزدیکی او نیست مرا دوری هم
او بهر نشئه چراغ دل و شمع نظریست
بندهٔ مستی او گردم و مستوری هم
شور شیرین سخنان توگلو سوز دلند
ذوق شیرینیشان میکشدم شوری هم
ای گل امشب نه دو ساغر زدهئی بادهٔ ناز
لبت از می شکری گشته و انگوری هم
نشئهٔ شب بخمار سحر آمیختهای
مستی از چشم تو میبارد و مخموری هم
پر تنگ حوصله در عشق نیم چون «طالب»
طاقت تاب جگر دارم و ناسوری هم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.