طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲۰

وصل او تیغ بکف دارد و مهجوری هم

تاب نزدیکی او نیست مرا دوری هم

او بهر نشئه چراغ دل و شمع نظریست

بندهٔ مستی او گردم و مستوری هم

شور شیرین سخنان توگلو سوز دلند

ذوق شیرینیشان می‌کشدم شوری هم

ای گل امشب نه دو ساغر زده‌ئی بادهٔ ناز

لبت از می شکری گشته و انگوری هم

نشئهٔ شب بخمار سحر آمیخته‌ای

مستی از چشم تو می‌بارد و مخموری هم

پر تنگ حوصله در عشق نیم چون «طالب»

طاقت تاب جگر دارم و ناسوری هم